دختر روی نیمکت نشسته بود و منتظر پسرساعت ۹ قرار داشت. ساعتش را نگاه کرد ساعت ۱۰ بود. از روی نیمکت بلند شد و رفت. از دور دید که پسر با عجله با یک دسته گل می اید اما اعتنایی نکرد. او می رفت و پسر پشت سرش می دوید. ناگهان دختر از پشت سرش صدای برخورد ماشینی به یک فرد را شنید. برگشت و پسر را روی زمین دید. ناگهان چشمش به ساعت پسر افتاد ساعت ۹بود. ساعت راننده تاکسی را دید ان هم ۹بود. ان موقع فهمید که......
نظرات شما عزیزان:
|