
میدانی این بغض رهایم نمی کند
حتی آن گلدان شمعدانی
و یا همین شب بو ها هم می دانند
که باغچه هرم قدم های تو را کم دارد
دیروز تمام خاطرات را به آب سپردم
و راهی شدم
تا ته باغی که رویا تو را به خواب می بیند
چیزی نبود جز مشتی اشک
که به پای کوچه ریخته شده بود
یارم
غریب که می شوم یا اگر بغض همدم گلویم می شود
تو را
تنها تو را
واگویه می کنم و بی باران و بی اشک
و بی ردی از لمس دستان تو
به دیوار باغ افسون زده ی چشمانت تکیه می دهم
دیروز تمام باغ چراغان چشمان رویایی تو بود یارم
و بعد تمام شمعدانی ها
و شب بوها
وگلهایی که سالهاست نامشان را از یاد برده ام
یک لحظه به احترامت گریستند
بخند......! بخند......!
بر این ساده گم شده در صمیمیت کودکیش بخند
بر این وا مانده در حسرت سادگی روستائیش بخند
وبر این عاشق هزار ساله بخند
اصلآ یارم
همین خنده های توست
که مرا شاعر
غزل های بی واژه کرده است
باور نداری
پس کمی دست به روی نبض عریان چشمانت بکش
اگر تر شده بود
برای شادی روح تمام گل های پژمرده
فاتحه ای بخوان...
نظرات شما عزیزان:
|